یه روز که خیلی تنها بودم یه نفر دست گذاشت روی شونم.

صورتش مهربون و خوب. لبخند زد و لبخند زدم.

گفت بهم تکیه کن. من کمکت میکنم که تنها نباشی.

بهش تکیه کردم. فکر میکنم خیلی تکیه کردم و همین باعث شد

تا وقتی که خیلی نیاز داشتم پشتم خالی بشه.

خوردم زمین. بد خوردم زمین.

حالا اونم تنهام گذاشت و دیگه خیلی تنها نیستم بلکه خیلی خیلی تنهام.