کاش امشب برای من صبح نشه

 کاش امشب آخرین نفسهای زندگیم باشد

 دیگه هیچ آرزویی ندارم... هیچ آرزویی.

 دوست داشتن رو با تمام عظمتش با تمام زیباییش درک کردم


زندگی رو با تمام نامردیش دیدم

 بیشتر از اینجا بودن فقط و فقط روح منو داره خراب و خرابتر و آزرده تر میکنه

 من...بنده نازک دل توام که به این روز افتادم از ضمختی های روزگار

 یعنی میشه امشب آخرین باری باشه اشکام اجازه نمیدن

نوشته هامو  بخونم و فردا...اولین باری که بر سر مزار آرزوهام اشک نفرت بریزم؟

کاش... کاش... کاش...

 تنهایم...تنهایم...تنها...یک تنهایی مطلق که من دریک طرف ایستاده ام

  و خدا در  طرف دیگر و بقیه اش مرگ همه اش سکوت همه اش نیستی...

 بیزارم از این زندگی... بیزار.

 خسته ام ...خسته ام... خسته...

 میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم...