دیگر نمیدانم چه بگوییم و چه چیزی را به توصیف بکشانم. انگار تمام کلمات ته گرفتند و چیزی برای گفتن باقی نمانده است.انگار چشمانم را بسته ام و دیگر نظاره گر هیچ چیزی نیستم و گویی کاملا نسبت به اطرافم بی تفاوت شده ام و احساسی برای ابراز نمی بینم.
 مثل اینکه سازهایم برای رقصیدن از بین رفته اند.
 
 ممکن است دلیلش این باشد:

     زندگی آنطور که بخواهد پیش می رود حتی اگر من نخواهم...

 

 

 

خدای عزیزم! مرا گفتی از رگ گردن به تو نزدیک ترم!
آخ! چه زیــبـــــا گـفـتـی...
اگر ذره ای از محبتت نباشد زندگانی بر من تمام است.

..................


خدایا بار دگر محبتت را بر من روا دار

دلم برای دوست داشتن های راستین تنگ شده