تنهایی آدمها گاهی با هیچ چیز پر نمی شود.گاهی نمی شود اشک نشد، ابر نشد، نبارید ،فقط بخاطر اینکه "کسی" دلگیر نشود از بغضت.اما همان "کسی" ها آوار میکنند همه ی غصه هایشان را روی سرت و گاهی اصلا به این فکر نمی کنند که تو هم غصه داری، غمگین می شوی گاهی دلتنگ می شوی گاهی ...که دلت گاهی یک آغوش گرم می خواهد برای نوازش،یک دست مهربان می خواهد برای پاک کردن اشکهایت ویک قلب بزرگ که برایت آرزوی خوشبختی کند گاهی.

 

و این "گاهی" ها چقدر زیاد می شوند وقتی روی دلت تلمبار شده اند وقتی همیشه همینجا ور دلت نشسته اند و نه دست مهربانی هست و نه آغوش مهربانتری که تکانشان دهد ...گاهی دلت روزهای قدیم تر را میخواهد.نه خیلی قدیم تر ولی. همین هفت، هشت، ده سال پیش شاید،دلت میگیرد از اینکه وقتی تنهایی هیچکس دیگر تنها نیست  که یاد تنهایی تو بیوفتد و غصه ات را بخورد.دلت میگیرد از اینکه همیشه تکیه گاه بوده ای در زندگیت و حالا که کسی نیست انگار، که کمی، فقط کمی تکیه گاه شود برایت ،دلت میگیرد از اینکه همیشه غم داری در دلت اما لبت می خندد که دلگیر نکنی کسی را، که نمی توانی سخت باشی، سفت باشی...

 

دلگیر شوی ازحرفی یا گلایه ای کنی از کسی چونکه "عادت" کرده ای فقط غصه دیگران را بخوری.چونکه یاد گرفته ای "بی توقع" باشی از همه ،بی انتظار،بی خواستن، حتی از خودت گاهی.وقتی کسی هیچوقت نپرسید غم همیشگی نگاهت راچرامیان اینهمه خنده و لودگی پنهان کرده ای؟!وقتی دوست داری کسی قلبت رابفهمد نه تصنع چهره ات را اما هیچ کس حوالی دلت پیدایش نمی شود، گاهی، فقط "گاهی" که این دل طفلکی بی آزار "تنگ" می شود،سری به کلبه کوچک و حقیرش بزن فقط گاهی ...