قلب...

 

آدمی دو قلب دارد،قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر،قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد،همان که گاهی می شکند،گاهی می گیرد و گاهی می سوزد،گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود...با این دل است که عاشق می شویم،با این دل است که دعا می کنیم،با همین دل است که نفرین می کنیم،و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم،این قلب اما در سینه جا نمی شودو به جای اینکه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابداین قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد،سیاه و سنگ هم نمی شود،از دست هم نمی رود...زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماندبالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد...


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کندوقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزدوقتی تو می رنجی او می بخشد…این قلب کار خودش را می کند،نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت،نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی...و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اندبه خاطر قلب دیگرشان،به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...

 

مشق امشب را بگومیدانم باز هم دلتنگی،روی سفیدی خطوط تار لبانم جاری مشود و من بی اختیار روی کاغذ اینبارمی نویسم"درد دارم"بعضی دردها و چیزهاچـقدر دیدن و شنیدنش تحمل میخواد….خالی ام از حرف….پرم از دلتنگی

/ 105 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهراد...@

دلیل تنهایی مان اینست،ای دوست دلمان پیش کسی است که حواسش پیش ما نیست،وحواسمان پیش کسی است که دلش پیش ما نیست...[نگران][نگران][نگران] [افسوس][افسوس][افسوس] [گریه][گریه][گریه]

بهراد...@

در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم . شاید این است دلیل تنهایی ما![نگران][نگران][نگران]

نگار

ممنونم عزیزم شما هم با افتخار لینک شدی...[گل] تولد وبتم مبارک...

سمیه

وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک " به من چه " پاسخ می گیری " به کسی چه " چقدر تنهایی[افسوس]

سمیه

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره. به کسی توجه نمی کنه.از کسی خجالت نمی کشه.می باره و می باره...اینقدر می باره تا آبی شه...آفتابی شه.کاش می شد مثل آسمون بود.کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی...بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده[افسوس]

سمیه

گاه دلتنگ می شوم, دل تنگ تر از همه دلتنگی ها! گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها و صدای شکستن را! نمیدانم من,کدامین امید را نا امید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم.[گریه]

غریبه

گاهی اوقات بیرون کردن بعضی افراد از زندگی جا را برای افراد بهتری باز میکند

غریبه

میخواهم مدتی بخوابم! نمی دانم چند روز؟ شاید روزی بیدارشوم و دنیا به شکل دیگری باشد و قلب آدم ها…

[وحشتناک]

ALONE

آمین... مخاطب: تصویر این پست