من

 

 

امنیت دادن به یک زن یعنی:
محکم دستش را گرفتن …
با دیوانگی هایش زندگی کردن …
احساسِ زنانه اش را فهمیدن …
امنیت یعنی:
دستت را که می گیرد ،صورتت را که میبوسد، بداند ناب تر از دست هایِ تو دستی نیست ….
بداند ماندنی تر از نگاهِ تو چشمی نیست …
بداند برایِ بوسه هایش مرز نمی گذاری، برایِ خنده هایش می خندی، برایِ گریه هایش شانه می شوی …
بداند برایِ راست گفتن مستی نمی خواهی …
بداند برایِ لحظه هایِ تنهاییت سیگار نمی خواهی …
بداند که می دانی برایش بالاترین رستوران , شاید در پایین ترین نقطه شهر باشد…
اصلا هرکجایِ شهر اگر تو باشی، لوکس ترین جایِ ممکن می شود


__________________________________________


آزارم میدهی...به عمد یا غیرعمد خدامیداند...اما من آنقدر خسته ام،آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

حتی دیگر رنجیدن هم ازیادم رفته است،اشک میریزم،سکوت میکنم وتو...همچنان ادامه میدهی

نفرینت هم نمیکنم،خیالت راحت،شکسته ها نفرین هم بکنند گیرا نیست!!!نفرین ته دل میخواهد...

دل شکسته هم که دیگر سر وته ندارد....


__________________________________________

 

 

سخته پای درختی زحمت بکشی که ندونی میوه نمیده
سخته که پا توی راهی بزاری که نمی دونی به هیچی نمی رسی

سخته رو آدم های زندگیت حساب باز کنی وندونی تهش بازم خودتی وخودت

سخته تمام عمرندونی این تخته ی عمرت هیچ شانس واقبالی نداره

سخته سنگ صبور عالم و آدم باشی واونوقت هیچکسی نباشه که حتی به حرفات گوش بده

سخته ازته قلب به کسی ایمان داشته باشی ویهو ایمان آوار بشه روسرت

سخته دنبال عشق باشی وفقط هزیونش نصیبت بشه

/ 58 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهديه

من آن ابرم که بارانش تو هستی همان یوسف که کنعانش تو هستی مسافر میشوم تا آخر عمر در آن راهی که پایانش تو هستی

مهديه

دایا! چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت . صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ، اما من آنرا نمی شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم . مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم و همواره به عنوان یگانه پناهم به تو رو کنم .

مهديه

خـــدایـــــا . . . از این به بعد به مخلوقاتت یک مترجم ضمیمه کن....! اینجا هیچ کس هیـچ کـس را نمـی فهمد....!!

reza

مثل همیشه قشنگ بود :) آهنگ وبت هم به دلم نشست[گل]

آوا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

سکوت

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. مسافر از اتوبوس پیاده شد: چه آسمان تمیزی! و امتداد خیابان غربت او را برد.

آبجی

چه حس عجیبی در دلم برپا شده عجیب حس میکنم این دلتنگی را... بوی عشق به مشامم می رسد بوی معرفت بوی مردانگی... نوای کاروان عشق می آید... آری... باز محرم آمده ! و دوباره دل خواهم داد به این نوای عاشقانه که قصه دردهایش عجیب، شکسته این دل خراب را ...

حس خوب

گاه یک نگاه انقدر مهربان است که چشمانم هرگز رهایش نمیکنند , گاهی یک عشق انقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشود وگاهی یک دوست انقدر عزیز است که قلبم هیچگاه اورا فراموش نمیکند

حس خوب

گاه یک نگاه انقدر مهربان است که چشمانم هرگز رهایش نمیکنند , گاهی یک عشق انقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشود وگاهی یک دوست انقدر عزیز است که قلبم هیچگاه اورا فراموش نمیکند