مرگ...

وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
نه جای به خاطرم تعطیل میشود
نه در اخبار حرفی زده میشود
نه خیابانی بسته میشود
نه در تقویم خطی به اسمم نوشته میشود
تنها موهای مادرم کمی سپیدتر میشود
پدرم کمی شکسته تر
اقواممان چند روز آسوده از کار
خواهرانم پس از چند روز خاطراتم را در ویترین طلافروشی ها فراموش میکنند!
دوستانم بعد خاکسپاری موقع خوردن کباب آرام آرام خندهایشان شروع میشود
من فقط تنها گورکنی را خسته کنم...
و مداحی که الکی از خوبی هایم میگویید و اشک تمساح میریزد.
و در آخر من میمانم و گورستان سرد و تاریک و غم همیشگی ام که همراهم میماند

 

 

 

 

از خوشی های روزگار
همین بس که آدمیزاد به همه چیز عادت می کند..
به رفتن..
به ماندن...
به داشتن ِ کسی و بعد به نداشتنش...
به بودن... به نبودن...
به عشق، به بی عشقی...
به حرف زدن... به سکوت... به دل بستن... به دل کندن...
به صندلی خالی... به حضور تازه وارد... به جای خالی اش حتی...
به خندیدن... به گریستن... به استرس... به آرامش...
به بیکاری... به کار مدام...
به دلی که دیگر تنگ نمی شود... به قلبی که دیگر برای کسی نمی تپد...
به زندگی ای که میگذرد... خوب یا بد...
قبل از اینکه قدم از قدم برداری، یادت باشد
که به همه چیز این زندگی عادت می کنی... باور کن...

 

 

+حال بد میدونی یعنی چی ؟؟سرماخورده باشی به حد مرگ،بشینی بستنی بخوری ،اونم کی؟؟ساعت12 شب.به این میگن چی؟؟لجبازی باخودم؟بیخیال...خنثی

/ 97 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nafas

همه ی آدم ها برای خودشون یک چیزِ یواشکی دارند ؛ یک اتفاقِ یواشکی یا یک حسِ یواشکی ، یک آدمِ یواشکی و شاید هم یک عشقِ یواشکی … سلامتی هر چی یواشکیه …

ღ❤ღ Masoomeh ღ❤ღ

دیدم میگن خداخیلی مهربونه رفتم بهش گفتم اونی که میخوامشو بهم بده 5 سال از عمرم کم کن گفتش نمیشه گفتم ده سال از عمرم کم کن گفتش نمیشه گفتم پونزده سال کم کن گفتش نمیشه گفتم خداجون کل عمرمو میدم یک روز زنده بمونم اما کنار اون ... خدا بغضش گرفت و گفت لعنت به قانون آدما "" نمیخوادت ""

غریبه

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش(دکتر شریعتی )

behdone

عادت کردن به بعضی چیزها خوبه ام نه همه چیز.

بهروشا

شب را دوستـــ ــ ـ دارم …! چرا که در تاریکـــ ـی .. چهره ها مشخــــــ ـص نیست !! و هر لحظــــــــ ـه .. این امیـــــ ـد .. در درونــــــ ــم ریشه می زند … که آمده ای .. ولی من ندیده ام!

بهروشا

ای دوست مرا به حال خود بازگذار باخلوت من تو را چکار است چکار؟ بگذار به درد خویش باشم مشغول بیزارم از این جمع دروغین بیزار...

بهروشا

هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه ی گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دستی تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد! خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهاران را باور کن...

کشکول

سلام چرا اینقدر از زندگی نا امیدی

کشکول

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را